جاست مموریز..!
حیاط خلوت زندگی شووولوووووغ پووولووووغم!
پدر..
غزل جون.. دختر نازنین و دوست داشتنی من.. برات خوشحالم که پدرت اونقددددر دوست داره که تو خواب هم به یادته.. دیروز برام گل خریداریه بود و من یه بار وسط حرفامون گفتم این گلا خیلی قشنگن اما احتمالا یکی دو روز دیگه گلبرگاش می ریزه و ممکنه غزلی از رو زمین برشون داره و بخوردشون.. آخه شما تازگیا چیزای ریز رو با انگشتان کوچولوت با دقت زیااااد از زمین بر می داری و باهاشون بازی می کنی.. خلاصه اون حرفا تموم شد و امشب یهو پدرت
برچسب:
نویسنده: نگین زمانی
تاريخ: جمعه
20 شهريور
1405 ساعت: 18:30